شب در خم گیسوی تو عابر می شد

با هر نفست بهار ظاهر می شد

ای فلسفه ی شگفت ، افلاطون هم

با دیدن چشمان تو عاشق می شد


••

من و باران ، من و دریا ، من و تو ...!

من و شب‌بو ، من و فردا ، من و تو...!

دوباره عاشقی را می‌سراییم ،

من و مجنون، من و لیلا، من و تو!!!

من عاشق آن دیده چشمان سیاهم

بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم

گر مستی چشمان سیاه تو گناه است

من طالب آن مستی و خواهان گناهم