شب در خم گیسوی تو عابر می شد
با هر نفست بهار ظاهر می شد
ای فلسفه ی شگفت ، افلاطون هم
با دیدن چشمان تو عاشق
می شد
•
•
••
•
•
من و باران ، من و دریا ، من و تو ...!
من و شببو ، من و فردا ، من و تو...!
دوباره عاشقی را میسراییم ،
من و مجنون، من و لیلا،
من و تو!!!
•
•
من عاشق آن دیده چشمان سیاهم
بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم
گر مستی چشمان سیاه تو گناه است
من طالب آن مستی و
خواهان گناهم
•
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2 توسط م.قزلباش
|